-
ماگ
یکشنبه 15 خرداد 1401 02:00
خیس عرق از اتاق میام بیرون چون وسط یوگا صدای وارد شدنشو شنیدم... هرچند اون مزاحمم نشد اما گفت باید دیگه در رو دوبار قفل کنم چون باد بازش میکنه... من اهمیتی ندادم... مهم نیست چطور بازی میکنه... این بازی منه... یه لیوان اب برای خودم ریختم... میتونستم نگاهش رو احساس کنم مثل یک سیگار که روی بدنم میسوخت... لیوان رو از...
-
italy
پنجشنبه 12 خرداد 1401 01:13
جایی در جنوب شهر کوچیک... تخت و شمع... غلت زدن های عرقین و کلافه... پرتاب کردن کتاب و سپس گوشی به سمت دیوار... گشتن پی بهانه ای برای لمس تو هر دقیقه از سفر... علاقه دیوانه وار به بوییدن مو های نقره ای ات که با نسیم تکون میخورند توی قایق... و به صورت خلاصه تمام چیز هایی که الان ندارم و دیوانه ام میکنند... اگر حقی هم...
-
نهفته
شنبه 7 خرداد 1401 03:35
همیشه تیره و تاریک ترین قسمتش جایی زیر لایه های براق و رنگین پنهان شده… نهفته… در انتظار….نفس در سینه حبس کرده تا خودش رو بهمون نشون بده… گاهی افتخار اینو داریم که هرگز نبینیم…نشنویم…و در نهایت طی زندگی کوتاه مدتمون متوجه نشیم… اما این به این معنی نیست که اون اونجا نیست… من مزه اش کردم و همیشه از وجودش مطمئنم…هرجا...
-
shadow room
دوشنبه 2 خرداد 1401 00:24
نیمه شب عینکم رو از توی کشو پیدا میکنم تا بنویسم...هرچند میلی بهش ندارم میدونم اگه شروع کنم همه چیز مقابلم نمایان میشه... جایی شنیده بودم آرام سریع ترین راه رسیدن به خواسته هاست...به تدریج... اگه بخوام از نقشه هایی که برای زندگیم داشتم خلاصه چند سال اخیر هاوس وایف نیم وقت مترجم بود...یا نقاش...به نوعی نه این جوری که...
-
امروز بلند
جمعه 30 اردیبهشت 1401 05:16
لازم نیست بلند باشه اما مینویسم.... به حقیقت بعد از سه شات اسپرسو یه نوشیدنی انرژی زا سه اسکوپ بستنی دوبار عشقبازی مرتب کردن تمام خونه تماشای 4 اپیزود سریال افسرده کننده 8 قسمت شینگکی امروز ب پایان رسید... سعی میکنم فردا با سیر و روغن زیتون پاستا درست کنم... اسکار وایلد بخونم و راه خودمو برم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اردیبهشت 1401 16:22
یکبار برای همیشه سیفون رو روی گذشته بکش...
-
a love letter to my fire
سهشنبه 27 اردیبهشت 1401 02:21
صبر کردم تا چیز های بییشتری برای نوشتن داشته باشم... همراهی یک مرد آتشین دلنشین تر از چیزی بود که فکرشو میکردم... هرروز وقتی چشمامو رو به دنیا باز میکنم و رو به حقیقت ها میبندم...فکر میکنم که این احتمالا آرک شخصیتیمه... تو بخشی هستی که بیشتر از همه بهش نیاز دارم... گرم و دردناک لذت بخش و لعنت شده ای... با بوی...
-
no more waiting
جمعه 23 اردیبهشت 1401 01:31
خیره به آخرین نور های روز روی آب خیره به اولین نور های روز روی مژگان تو و منتظر... برای روزی که شاید تو منو دوست داشته باشی روزی که شاید از کار هام راضی باشم... ، که البته از راه میرسند ، بعد از سالها ماه ها و روزهای رنج آور... روزی که نفس میکشی... عمیق و واقعی... رنگ ها برمی گردند و دید تو چیزی بیشتر از رویای ترسناک...
-
قلب سنگین
سهشنبه 20 اردیبهشت 1401 18:40
خوندن و نوشتن من رو از این نسخه از جهان دور میکنه... نسخه ای باید هرروز بیدار بشی و به این بدن فانی غذا برسونی...تمیزش کنی... و در نهایت کار تا وقتی بتونی دوباره آروم بگیری... که یک روز خوب محسوب بشه...یا یک روز خنثی... یک روز بد باعث میشه تک تک چیز هایی که میدونی میبره زیر سوال و از خودت میپرسی...آیا این حقیقته؟ به...
-
Danish pastry
دوشنبه 19 اردیبهشت 1401 00:56
اتاقی با پنجره های بی پرده تختی از جنس چوب فندوق پوستم هرروز کمی تیره تر میشه با اومدن آفتاب پس زیر پوست تو میخرم تو میری که دوش بگیری روتین مورد علاقه شامل دوش قهوه کار و سپس انجام کار هایی که نباید بکنیم فکر کردن به روغن موتور و دستور العمل زدن بانک دانلود اون بازی که وقتمون هدر میکنه و خرید بسته ای سیگار بعد از...
-
Piano concerto No.1 in E minor,Op.11 allegro maestoso by chopin
یکشنبه 11 اردیبهشت 1401 18:04
با لب هام شکلات تلخ رو از میون انگشتات میگیرم.... آیا تو از من میپرسی چیز های تلخ رو دوست دارم؟ حقیقت اینه که عزیز من...من فقط چیز های تلخ رو دوست دارم... باید به عرضت برسونم هرچیز اگر تلخ نباشه، درست مثل خودم باعث وحشتم میشه و عقب میکشم... می تونی بهم یاد بدی خوشحال بودن رو؟! کف روی لیوان آبجو حالا روی لب های توعه کف...
-
رنگ ها و مایعات / گرسنه
شنبه 10 اردیبهشت 1401 15:36
آدم های بیشتری می بایست شبیه خودشون باشن... آدم های بیشتری باید عجیب بودن نوشته هاشونو...زشت بودن صورتشون بخاطر بی خوابی...بزرگ بودن ژنتیکی بینی شون رو قبول کنند... نمیخوام یه کپی باشم از یه کپی دیگه... دو هفته ی گذشته به قدری عجیب و لذت بخش بود که انگار سال پیش رو قراره تماما به این صورت باشه...سال درک کردن مسائل و...
-
قلب خاکستر
چهارشنبه 31 فروردین 1401 14:54
دیشب فراموش گردم بنویسم ...اما شب خوبی بود... روز های من پر شدند ازچیز های دردناک و دلگرم کننده... موهای خاکستری...بوی گردن یک مرد... نوشیدنی های روزانه که با عشق درست میکنی نگاه از زیر مژه ها پر از جملات کلیشه ای که سال هاست از قبلت برنخواسته اند... مثل دوستت دارم... وقتی نمیتونی باهاش بجنگی و بهش پیروز بشی بهتره فقط...
-
boring but i,mportant stuff
سهشنبه 30 فروردین 1401 18:24
افکار بسیار مثل کار هایی که می بایست انجام بدم اما عقب میندازم توی سرم تلنبار شده...کتاب هایی که باید بخونم فیلم هایی که باید ببینم...رخت هایی که بایست پهن کنم و هزار و یک کار دیگه... به قولی بیشتر از اون یکه بتونم بخورم توی بشقابم گذاشتم... باید چی هایی رو حذف کنم...دور بریزم... تا جا و وقت برای چیز هایی که میخوام...
-
سیک اند هورنی
سهشنبه 2 فروردین 1401 00:08
این یادداشت یا بلاگ به نوعی نوشته های عقب مونده متعلق به هفته های قبله وقتی تولدم نزدیک بود و از خودم راضی بودم و به ناگهان مریض شدم و چیزی که از ابتدا مثل یک مرخصی خوشحال کننده بود، حالا آشفتگی اعتیاد اوری شده که داره از کنترل خارج میشه...انگار هرچقدر سعی میکنم به همه چیز نظم ببخشم بیشتر و بیشتر آشفته و به هم ریخته...
-
نبودن یا قهوه نوشیدن
دوشنبه 9 اسفند 1400 00:45
-
1
یکشنبه 8 اسفند 1400 00:36
تصمیم گرفتم دوباره تلاش کنم اینجا بنویسم انگار بالاخره نوشتن روی کاغذ اونقدرا هم که فکر میکردم خوب و جذاب نیست...اولا باید دفترچه بخری...هرچند وقت یکبار به علاوه افکارم اونقدر سریع حرکت میکنند، که نوشتن باعث درد گرفتن مچ دستم میشه .. دلم برای خصوصی و ناشناس بودن اینجا هم تنگ شده بود... به هرحال من برگشتم با سه نقطه...